- رباتیک
- کاریابی
- تفريح وسرگرمی
- آموزش IT
- فال و طالع بینی
- تست خودشناسی
- ایرانشناسی
- پزشكی
- خانواده
- پيامك
- روانشناسی وموفقيت
- فرهنگی و هنری
- آشپزی و خانه داری
- ورزشی
- اخبار
لينکستان
- تبادل لینک
- فروشگاه خرید ایرانیان
- Forward09
- ورود عاشق ممنوع
- ***پرپرک***
- پرتال جامع دانلود برگ نت
- تفریحی اس ام اس ناز
- گشت و گذار در اینترنت
- وبسایت تخصصی اخبار و اطلاعات خودرو
- ميهن فان | پورتال سرگرمي
- تازه های وایمکس استان گیلان
- ...:::دانلود برای ایرانی:::..
- خبر طنز
- ..::چت روم دوستان::..
- فوق العاده ترین ببین
- سایت تفریحی و سرگرمی رشت بکس
- ESET nod32 username & password
- دست نوشت
- پایگاه سرگرمی تفریحی سی تی پاتوق
خبرهاي جديد :
خريد پستي ساعت سي کي
خانم هاي شيک پوش امروزي
ساعت مچي طرح CK
در رنگ هاي متنوع و زيبا
راز شيك پوش شدن اينجاست
ساعتي فوق العاده زيبا و شيک براي امروزي ها
موجود در رنگهاي :
مشکي ، سفيد ، قرمز ، بنفش ، صورتي و آبي
در صورتي که رنگ خاصي مد نظر شماست
در بخش پيغام صفحه خريد ذکر نماييد تا براي شما ارسال گردد
خريد ساعت
فقط 9500 تومان
براي مشاهده توضيحات و تصاوير بيشتر اينجا را کليک کنيد ...
ابتدا تحويل ، سپس پرداخت درب منزل به مامور پست
خريد پستي ساعت دخترانه
.
=___-___==___-___==___-___==___-___==___-___==___-___=
۵ داستان کوتاه جالب و خواندنی

دانه کوچک
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت…
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید.
اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، کسی به او توجه نمیکرد.
دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود، یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمیآیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.
خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد، ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای. راستی یادت باشد تا وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچ کس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه میآمد.
فرار به خاطر عشق
یک روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید:
آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:
با بخشیدن، عشقشان را معنا میکنند.
برخی؛ دادن گل و هدیه
و برخی؛ حرفهای دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند:
با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق میدانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچکترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید:
آیا میدانید آن مرد در لحظههای آخر زندگیاش چه فریاد میزد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد:
نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرارمیکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
عشق پر معنا ترین کلمه ایست که انسان در زندگی خود گفته است
لـــــنــگه کـــفــش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند، ولی پیرمرد بی درنگ … لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
همه تعجب کردند، پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد
پسرک فقیر
در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : “چقدر باید به شما بپردازم؟ ” دختر پاسخ داد: “چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد”پسرک گفت: “پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم”
سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.
آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : “بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است” امضاء. دکتر هوارد کلیتعداد دفعات مشاهده شده : 265 - چهارشنبه 20 بهمن 1389 و ساعت 08:08:19 بعد از ظهر
نويسنده : admin
موضوعات اين مطلب :
شاخه : تفريح وسرگرمی
شاخه : تفريح وسرگرمی - زیر شاخه : سخن وداستان آموزندهتگ هاي اين مطلب :
۵ داستان کوتاه جالب و خواندنی ,داستان کوتاه جالب و خواندنی , داستان ,جالب و خواندنی , آخرین داستان های 89 , داستان "مورچه و سلیمان نبی" , داستان بسیار زیبا , داستان های بهمن ماه 89 , جدید ترین داستانها , داستان های کوتاه جبهمند , داستان کوتاه جدید
نظرات کاربران
لطفا تمامی فیلد های مربوطه را پر نماییدمطالب مرتبط
- آخرين بروز رساني سايت : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391
چهارشنبه 3 خرداد 1391 - ساعت : 04:26:50 بعد از ظهر نشانه ها
cloobgoogleyahoodeliciousbalatarinfacebookadd bookmarkfriendfeedتغيير سايز محتوي مطلب
چاپ اين مطلب
ارسال براي دوست
گالری عكس
محبوب ترین های امروز

خوردنی هایی که شما را شاد می کند
هیچ چیز لذت بخش تر از خوردن غذا نیست. البته اگر سالم و مقوی باشد. در میان رژیم غذایی برخی خوراکی ها هست که هم برای س ...ادامه مطلب

دختری 105ساله که هرگز ازدواج نکرده است!!
دختری 105ساله که هرگز ازدواج نکرده است!! کلارا مدمور، ۱۰۵ ساله، ساکن آمریکا، دختری که تا به حال هرگز ازدواج ...ادامه مطلب

شکلات برای ورزشکاران
هموطن-سال جردن (sall Jordan) متخصص تغذیه در ورزش در کشور انگلستان، می گوید: انواع شیرینی جات و شکلات ها حاوی مقادیر ...ادامه مطلب

اعلام اسامی پذیرفتهشدگان آزمون استخدامی بانک اقتصادنوین در سال ۱۳۸۹
اسامی پذیرفتهشدگان مرحله اول آزمون استخدامی سال ۱۳۸۹ بانک اقتصادنوین اعلام شد. به گزارش روابط عمومی ب ...ادامه مطلب

جدیدترین روش بچه دار شدن (طنز تصویری)
جدیدترین روش بچه دار شدن ...ادامه مطلب

خوب مگه مجبوری !!! (عکس)
نویسنده : پریا ...ادامه مطلب

عکس های جدید مهناز افشار در فیلم سینمایی طبقه سوم
عکس های جدید مهناز افشار در فیلم سینمایی طبقه سوم عکس های جدید مهناز افشار در فیلم سینمایی طبقه سوم ع ...ادامه مطلب

۱۰ سوالی که خدا از تو نمیپرسد
۱- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ ۲- خداوند از تو ن ...ادامه مطلب

چطورکودکانی که وسط حرف یا کار دیگران میپرند را از این عمل نهی کنیم؟
" بارها بهش گفتم باید صبر کنه تا نوبتش بشه. چطور نمیفهمه؟"در نظر داشته باشید که او واقعا متوجه نیست. ...ادامه مطلب

پسرک و خدمتکار (داستان)
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر10 سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتک ...ادامه مطلب











