خبرهاي جديد :

  • خريد پستي ساعت سي کي

    خانم هاي شيک پوش امروزي

    ساعت مچي طرح CK

    در رنگ هاي متنوع و زيبا

    راز شيك پوش شدن اينجاست

    ساعتي فوق العاده زيبا و شيک براي امروزي ها

    موجود در رنگهاي :

    مشکي ، سفيد ، قرمز ، بنفش ، صورتي و آبي

    در صورتي که رنگ خاصي مد نظر شماست

    در بخش پيغام صفحه خريد ذکر نماييد تا براي شما ارسال گردد

    خريد ساعت

    فقط 9500 تومان

    براي مشاهده توضيحات و تصاوير بيشتر اينجا را کليک کنيد ...

    ابتدا تحويل ، سپس پرداخت درب منزل به مامور پست

    خريد پستي ساعت دخترانه

    .

    =___-___==___-___==___-___==___-___==___-___==___-___=

     

  • داستان » بــــــاور تلـــــــخ

     

    من و اميد مثل روح و جسمي بوديم كه هرگز از هم جدا نمي‌شديم. هميشه با هم بوديم، با هم به مدرسه مي‌رفتيم، با هم درس مي‌خوانديم، با هم بازي مي‌كرديم، با هم مي‌خنديديم، با هم گريه مي‌كرديم، خلاصه آنقدر كنار هم و مثل هم بوديم كه اصلا غريبه‌ها فكر مي‌كردند با هم برادريم، در صورتي كه همسايه بوديم، يعني ساليان پيش با هم همسايه شديم و با يكديگر انس گرفتيم.

    سال‌ها مي‌‌گذشـــت و با گــذر زمان ما قد كشيديم و هر روز بزرگ‌تر از ديــروز شديم. در كنار همه شيطنت‌ها هرگز كاري خلاف عرف انجام نداديم و از نظر ادب و تربيت هم شهره محله بوديم. ديپلم گرفتيم، دانشگاه رفتيم، سربازي را پشت سر گذاشتيم و بعد از هزاران جستجو كار مناسبي پيدا كرديم و مشغول شديم. من در رشته كامپيوتر تحصيل كردم و اميد حسابداري خواند، سپس با اصرار و پشتكار در يك شركت مهندسي مشغول شديم.

    حس مسئوليت‌پذيري و وجدان كاري باعث شد تا بعد از گذشت سه ماه اعتماد صاحب شركت را جلب كنيم و بازدهي شركت را در همه زمينه‌ها بالا ببريم. اميد حسابدار شركت بود و آنقدر دقيق كار مي‌كرد كه به قول معروف «مو لاي درزش نمي‌رفت» خانم اميني ديگر مهندس نرم‌افزار شركت، براي همه كاركنان احترام خاصي قايل بود و با اين‌كه دختر صاحب شركت يعني آقاي اميني مديرعامل بود اصلا خودش را نمي‌گرفت، وقار، متانت و همچنين پشتكارش باعث شد احساس كنم نسبت به او تعلق خاطر پيدا كرده‌ام، اما از طرفي هم دلم مي‌لرزيد با خودم مي‌گفتم نكند پاسخ تندي بشنوم، نكند اگر پيشنهاد ازدواج بدهم، پدرش مرا از شركت بيرون كند. به همين خاطر چيزي نگفتم، يعني با خودم عهد بستم اين راز را در دلم نگه دارم و بعد از مشورت با پدر و مادرم به اتفاق خانواده و با اجازه آقاي اميني به خواستگاري بروم.

    عزمم را جزم كردم تا با دقت بيشتري به كارهايم بپردازم، ده دقيقه زودتر حاضر مي‌شدم و ده دقيقه ديرتر بيرون مي‌رفتم. برنامه‌هايم را با بالاترين كيفيت مي‌نوشتم، يك روز بدون اين‌كه خودم متوجه باشم، چنان محو تماشاي گلدان پر از گل، روي ميـــز خانــــم امينــي شدم كه اميد آرام روي شانه‌ام زد و مرا به خودم آورد. خانم اميني تقريبا يك روز در ميان چند گل رز سرخ در گلدانش مي‌گذاشت، گاهي يك گل مريم هم كنار آنها قرار مي‌داد كه هوش از سر آدم مي‌پريد. معلوم بود كه به گل علاقه‌مند است، نمي‌دانم شايد به دليل اين‌كه نامش مريم بود اين كار را انجام مي‌داد. روزها به خوبي مي‌گذشت، حقوق خوبي مي‌گرفتم و تقريبا هيچ مشكلي از نظر مالي نداشتم. ماشيني خريدم و تصميم گرفتم موضوع را با پدر و مادرم در ميان بگذارم، پيش از آن پدرم قول داد كه طبقه بالاي خانه‌مان را براي من آماده كند و گفت  اگر دختر خوبي سراغ دارم معرفي كنم. با كلي شرمندگي و سرخ و سفيد شدن موضوع خانم اميني را عنوان كردم. مادرم خيلي خوشحال شد، اما پدرم گفت بايد حضوري با آقاي اميني صحبت كند.

     

    فرداي آن روز حس غريبي داشتم، وقتي از پله‌هاي ساختمان شركت بالا مي‌رفتم انگار همه اجزاي جاندار و بي‌جان به من خيره شده بودند. سعي كردم به خودم مسلط شوم، بنابراين خودم و قلب بيقرارم را به خدا سپردم و وارد شركت شدم، آقاي اميني با همان جذبه هميشگي به طرف اتاقش مي‌رفت. اميد سرش در حساب و كتاب بود، مريم گل‌هايش را مرتب مي‌كرد و بقيه هم مشغول انجام كار بودند.

    سلام آرامي گفتم و پشت ميزم نشستم، ضربان قلبم را به وضوح مي‌شنيدم، بي‌اختيار دستم مي‌لرزيد و نگاهم به ميز كوچكم محدود شده بود. حدود ظهر وقتي براي نماز به نمازخانه رفتم، از اين‌كه اميد نيامد تعجب كردم، نمازم را خواندم وقتي خواستم به سركارم برگردم ديدم كه كنار ميز مريم ايستاده و در حالي كه چيزهايي در كامپيوترش تماشا مي‌كند لبخند مي‌زند. به روي خودم نياوردم گفتم شايد از برنامه‌هاي كامپيوتري خوشش آمده و يا مطلب جالبي در كامپيوتر مريم ديده است.

    غروب بود كه پدرم از راه رسيد و تقريبا يك ساعت پشت درهاي بسته با آقاي اميني صحبت كرد. اميد كه از آمدن پدرم تعجب كرده بود، از من خواست، با هم به خانه آنها برويم، بنابراين پدرم ما را مقابل خانه اميد پياده كرد و خودش به خانه رفت.

    آن شب، موضوع را به اميد گفتم؛ او ناباورانه به چشمانم خيره شد و گفت: «اما... اما من... از مريم خواستگاري كردم...»

    به يكباره انگار چيزي از دلم جدا شد، همه تنم سرد شد، ماهيچه‌هاي صورتم  بي‌حس شدند با همه اينها آرام گفتم: «خب... اون... چي گفت» اميد شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: «هنوز هيچي».

    با دلي پر از غم به خانه رفتم، پدر با آقاي اميني صحبت كرده و او گفته بود بايد با دخترش حرف بزند و اگر او راضي بود براي خواستگاري بياييد، و اين را هم گفته بود كه خواستگاران زيادي دارد.

    حالا تقريبا دو هفته از آن ماجرا مي‌گذرد، اما هيچ خبري از مريم اميني به من و اميد نرسيده... اصلا نمي‌دانم با اين مسئله چگونه برخورد كنم.. اگر او به يكي از ما پاسخ مثبت دهد مي‌توانيم مثل گذشته با هم رفيق باشيم... اصلا در باورم نمي‌گنجد، اگر مريم همسر اميد شود يا اين‌كه مرا انتخاب كند، چه اتفاقي مي‌افتد...

    تعداد دفعات مشاهده شده : 395 - شنبه 6 شهریور 1389 و ساعت 12:01:01 قبل از ظهر

    نويسنده : admin

    موضوعات اين مطلب :

    شاخه : تفريح وسرگرمی
    شاخه : تفريح وسرگرمی - زیر شاخه : سخن وداستان آموزنده

    تگ هاي اين مطلب :

    بــــــاور تلـــــــخ ,داستان » بــــــاور تلـــــــخ ,داستان ,روح

  • نظرات کاربران

    لطفا تمامی فیلد های مربوطه را پر نمایید

  • مطالب مرتبط

ديگر قسمت ها