خبرهاي جديد :

  • خريد پستي ساعت سي کي

    خانم هاي شيک پوش امروزي

    ساعت مچي طرح CK

    در رنگ هاي متنوع و زيبا

    راز شيك پوش شدن اينجاست

    ساعتي فوق العاده زيبا و شيک براي امروزي ها

    موجود در رنگهاي :

    مشکي ، سفيد ، قرمز ، بنفش ، صورتي و آبي

    در صورتي که رنگ خاصي مد نظر شماست

    در بخش پيغام صفحه خريد ذکر نماييد تا براي شما ارسال گردد

    خريد ساعت

    فقط 9500 تومان

    براي مشاهده توضيحات و تصاوير بيشتر اينجا را کليک کنيد ...

    ابتدا تحويل ، سپس پرداخت درب منزل به مامور پست

    خريد پستي ساعت دخترانه

    .

    =___-___==___-___==___-___==___-___==___-___==___-___=

     

  • داستان طنز سیندرلا

     

    يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي

    بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين

    دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به

    ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

     

    سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر

    ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره

    سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر

    شب ………. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت

    سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد

    گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟

     

    سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو

    ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي

    گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه

    الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا

    نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

    و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج

    کنه .

     

     

    خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود

    تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير

    بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام

    دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت

    اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با

    پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه

    مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز

    مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده

    بودند .

     

    زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،

    شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم

    براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود

    ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي

    شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با

    خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ

    نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل

    با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ

    جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته :

    گيريم عليک .

     

    حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا :

    نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو

    ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

    ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ......

    فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي

    پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ،

    خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي

    خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين

    نداشت .

     

    زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود .

    زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم.

    سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي

    ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به

    خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد

    ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي

    ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ،

    فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي

    کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت :

    خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس

    اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله

    مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته

    چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و

    گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا.

     

     بيچاره آناناس که ضربه مغزي

    شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به

    سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا :

    نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا :

    شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي

    خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.

    فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار

    نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .

    سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي .

    سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي

    نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......

    فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات

    بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به

    موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي

    بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا

    ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي

    خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري

    و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم

    هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا

    خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير

    شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش

    شد .

     

    سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به

    شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم

    منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........

    سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي

    برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم

    شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده

    سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه

    آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ

    خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه

     

    همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا

    خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا

    هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد

    ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس

    با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و

    صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و

    شونصد تا بچه به دنيا آوردند

    تعداد دفعات مشاهده شده : 523 - شنبه 2 مرداد 1389 و ساعت 02:55:37 بعد از ظهر

    نويسنده : admin

    موضوعات اين مطلب :

    شاخه : تفريح وسرگرمی
    شاخه : تفريح وسرگرمی - زیر شاخه : مطالب طنز

    تگ هاي اين مطلب :

    سیندرلا

  • نظرات کاربران

    لطفا تمامی فیلد های مربوطه را پر نمایید

  • مطالب مرتبط

ديگر قسمت ها