خبرهاي جديد :

  • خريد پستي ساعت سي کي

    خانم هاي شيک پوش امروزي

    ساعت مچي طرح CK

    در رنگ هاي متنوع و زيبا

    راز شيك پوش شدن اينجاست

    ساعتي فوق العاده زيبا و شيک براي امروزي ها

    موجود در رنگهاي :

    مشکي ، سفيد ، قرمز ، بنفش ، صورتي و آبي

    در صورتي که رنگ خاصي مد نظر شماست

    در بخش پيغام صفحه خريد ذکر نماييد تا براي شما ارسال گردد

    خريد ساعت

    فقط 9500 تومان

    براي مشاهده توضيحات و تصاوير بيشتر اينجا را کليک کنيد ...

    ابتدا تحويل ، سپس پرداخت درب منزل به مامور پست

    خريد پستي ساعت دخترانه

    .

    =___-___==___-___==___-___==___-___==___-___==___-___=

     

  • نتايج جستجو در مورد مطالب مرتبط با دسته سخن وداستان آموزنده

    داستانی بسیار زیبا و خواندنی!

      سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه: هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوش

    نوشته شده توسط : admin | دوشنبه 16 آبان 1390 | 11:57:44 قبل از ظهر ادامه مطلب

    نظر بسیار زیبای یک ریاضیدان درمورد زن و مرد!

      روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد: اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10 اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100 اگر دارای (اصل و نص

    نوشته شده توسط : admin | دوشنبه 16 آبان 1390 | 11:54:58 قبل از ظهر ادامه مطلب

    داستان کوتاه: پیرمردی خیلی خونـسرد

      پیرمردی خیلی خونـسرد نوشته ماریتا جوداکووا کارآگاه کرافت صفحه «اخبار جهان» روزنامه را باز کرد و با قیافه ای حاکی از رضایت به نشانه تایید، سر تکان داد. خبری که در انتظار خواندنش بود، در آن صفحه چاپ شده بود: «دیروز، ۱۶ ژانویه اخترشناسان بار دیگر از مشاهده پد

    نوشته شده توسط : admin | جمعه 13 آبان 1390 | 01:47:46 بعد از ظهر ادامه مطلب

    چو فردا شود فکر فردا کنیم!

      وقتی که تمایلات و هوس های نفسانی غلبه کند و از عقل سلیم به قضاوت و داوری استمداد نشود آدمی به دنبال لذایذ آنی و فانی می رود و آینده را به کلی فراموش می کند. برچنین فردی اگر خرده بگیرند و او را به مآل اندیشی و تامین سعادت آینده اش موعظه کنند شانه را بالا انداخته با خونسردی و بی

    نوشته شده توسط : admin | جمعه 13 آبان 1390 | 01:37:01 بعد از ظهر ادامه مطلب

    عقاب ها در مدرسه غازها

      توی   زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاه شون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست  .   همون طور که صورت ها و ظاهر آدم ها با هم فرق داره ، توی افکار و رفتارشون هم   با هم تفاوت دارن  . به   نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که ب

    نوشته شده توسط : admin | سه شنبه 29 شهریور 1390 | 02:15:17 بعد از ظهر ادامه مطلب

    داستان زیبای تغییر چشم انداز

          این داستان یعنی تغییر چشم انداز برای رسیدن به اهداف .   میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان

    نوشته شده توسط : admin | شنبه 29 مرداد 1390 | 10:04:46 قبل از ظهر ادامه مطلب

    داستان جالب موش و تله موش

              موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود… موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»

    نوشته شده توسط : admin | یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 | 02:19:25 بعد از ظهر ادامه مطلب

    حکایتی جالب از توصیف دنیا

              اعرابی سالخورده که صد و بیست سال داشت به خدمت معاویه در آمد.معاویه از وی خواست که دنیا را برای من توصیف کن. گفت: چند سالی گرفتاری است و چند سالی خوش و آسانی. انسانی زاده می شود و انسانی هلاک می شود. اگر انسانی زاده نشود، آفریدگان تباه شوند و اگر ا

    نوشته شده توسط : admin | یکشنبه 28 فروردین 1390 | 10:50:08 قبل از ظهر ادامه مطلب

    پسرک و خدمتکار (داستان)

      در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر10 ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: 50 سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى

    نوشته شده توسط : admin | پنج شنبه 25 فروردین 1390 | 01:13:45 بعد از ظهر ادامه مطلب

    داستانک جدید عاشقانه دختر فداکار

        همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و

    نوشته شده توسط : admin | یکشنبه 14 فروردین 1390 | 03:14:15 بعد از ظهر ادامه مطلب

    داستان جالب “نحوه خر شدن ! “

      موسی مندلسون ، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و ه

    نوشته شده توسط : admin | جمعه 12 فروردین 1390 | 01:38:16 بعد از ظهر ادامه مطلب

    داستان مرد سنگ شکن

      روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید . روزی با خود گفت : آه ! اگر می توانستم ثروتمند شوم ، آن وقت می توانستم استراحت کنم . فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت :  آرزویت اجابت باد ! همین طور

    نوشته شده توسط : admin | شنبه 6 فروردین 1390 | 03:10:15 بعد از ظهر ادامه مطلب

    ماجرای صحبت حضرت سليمان و مورچه

    حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون

    نوشته شده توسط : admin | چهارشنبه 3 فروردین 1390 | 01:41:10 بعد از ظهر ادامه مطلب

    داستان:شما هم جز گروه ۹۹ هستید؟

            پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمى‌دانست. روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق

    نوشته شده توسط : admin | چهارشنبه 3 فروردین 1390 | 01:19:11 بعد از ظهر ادامه مطلب

    ۵ داستان کوتاه جالب و خواندنی

            دانه‌ کوچک‌ دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست&z

    نوشته شده توسط : admin | چهارشنبه 20 بهمن 1389 | 08:08:19 بعد از ظهر ادامه مطلب

ديگر قسمت ها

  • محبوب ترین مطالب هفته